فصل انتظار شهرستان کردکوی icon
سید ایمان - فصل انتظار شهرستان کردکوی
سفارش تبلیغ
صبا
[ و انس پسر مالک را نزد طلحه و زبیر به بصره فرستاد تا آنان را حدیثى به یاد آرد که از رسول خدا ( ص ) شنیده بود . انس از رساندن پیام سر برتافت و چون بازگشت گفت : « فراموش کردم . » امام فرمود : ] اگر دروغ میگویى خدایت به سپیدى درخشان گرفتار گرداند که عمامه آن نپوشاند [ یعنى بیمارى برص . از آن پس انس را در چهره برص پدید گردید و کس جز با نقاب او را ندید . ] [نهج البلاغه]

شاید خبری . . .»
جمعه 90 آبان 6 ساعت 11:41 صبح

 

چندین سال پیش که طرح سرشماری نفوس و مسکن بود، یکی از دوستان می‌گفت رفته در یه خونه‌ایی.

یه پیرزنه در رو باز کرده.
وقتی پرسیده بود تعداد جمعیت خانوار؟
پیرزنه سرش رو انداخته بود پایین و گفته بود: میشه خونه‌ی ما باشه برای فردا؟
گفته بود: چرا؟
یه خورده صبر کرده و جواب داده:
آخه الان دقیق نمی‌دونم.
شاید فردا از پسرم خبری بشه…



  • کلمات کلیدی :

  • نوشته شده توسط :سید ایمان::نظرات دیگران [ نظر]

    رحمت خداوند . . .»
    چهارشنبه 90 شهریور 9 ساعت 5:12 عصر

     

     

    دارد باران میبارد...
    به پاس این همه پاکی و طراوت لطفاً یک دقیقه چتر هایتان را ببندید.

    هیچ زمینی ســــبـــز نشود جز آنکه پیشتر بـارانــی باریده باشد و نــوری بـرافـروختــه نــگردد، مگر پیش از آن افرادی همچو شمعی مخــلصــانه آب شده باشنــد. به قول مولانا :

    ز ابـــر گریان شاخ، سبــز و تــر شود
    نــور شــمع از گــریـه روشن تــر شود

    پس بــارانـــی باشیم...
    تا در آخر سـبــز شویم...



  • کلمات کلیدی :

  • نوشته شده توسط :سید ایمان::نظرات دیگران [ نظر]

    حجاب ...»
    چهارشنبه 90 شهریور 9 ساعت 5:7 عصر

     

     

    یک داستان کوتاه و شاید واقعی!



    جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت:
    ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟



    مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:

    مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری… گه می‌خوری تو و هفت جد آبادت، خجالت نمی‌کشی؟



    جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و عکس‌العملی نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد:
    خیلی عذر می‌خوام فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم … حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.



    مرد خشکش زد …
    همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد…
     



  • کلمات کلیدی :

  • نوشته شده توسط :سید ایمان::نظرات دیگران [ نظر]

    نبرد تَن با تانک!»
    پنج شنبه 90 شهریور 3 ساعت 11:25 عصر


    اینجا فلسطین است؛
    میدان نبرد تَن با تانک!

    و چه نبرد برابری!
    کودکی با سنگی به دست و دژخیمی نشته در تانک مرکاوا، در پشت لایه‌های قطور فولاد!


     

     


    اما ای فرزند فلسطین…
    بدان که سنگ تو، فولاد آب‌دیده را در هم می‌شکند.
    و این است وعده الهی؛
                                  أَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِ‌یبٍ…

    خرمشهر، آمدیم.
    قدس، خواهیم آمد…


    Khorramshahr, we came.
    Qods, we’re going to come


    یا خرمشهر، جئنا.
    یا قدس، سنجیءُ…

     

    فلسطین به لحاظ تاریخى، سرزمین اعراب فلسطین است. قبایل عرب کنعانى، بیش از هفت هزار سال قبل از میلاد، از منطقه مجاور (شبه جزیره العرب) به این سرزمین آمده و در آن سکنى گزیدند. پیش از آنکه قبایل دریاى مدیترانه Palest ( ( به این منطقه بیایند و با کنعانى‏ها هم‏زیستى کنند و نام «فلسطینى» بر اهالى آن غالب گردد، قبایل عربى- نظیر یبوسى‏ها و فینیقى‏ها در این سرزمین مى‏زیسته‏اند.



  • کلمات کلیدی : مذهبی

  • نوشته شده توسط :سید ایمان::نظرات دیگران [ نظر]